تبليغاتX
طوفان بی ملاحظه

طوفان بی ملاحظه

شعر و ادب

 

 

 

   با سلام خدمت دوستان نازنینم .

 

 

۱- وبلاگ دوست خوبمان آقای ناصر ولی محمدی (شعرهای بی لبخند) با غزلی برای مادر  به روز شده

است . این غزل زیبا را بخوانید در   اینجا

 

 

 

۲ - شعر دوستان شاعر  خوبمان را در انجمن مجازی  شاعران ایران دراینجاواینجا بخوانید .

از زحمات دوستان نازنین خانم سمیه رضایی اصل،خانم فاطمه حسینی ،خانم زینب برزگر ماهر و نیز آقای غلامرضا رضایی اصل و دکتر علیرضا فولادی در این انجمن ها  سپاسگزارم.

 

 

 

۳- و یک  خبر جالب :

 

قراره برادرم مهدی رحیمی (م. زمستان)  یک کنگره ی خانگی تو منزلش برگزار کنه.

 دوستان علاقمند به شعر آیینی و شرکت در این جلسه به اینجا  مراجعه فرمایند و اعلام آمادگی کنند.

این خبر در یکی از کامنت های همین پست هم آمده است.

 

 

 

 

 ۲- دوشعر ازمن (برای مادر)  بخوانید.منتظر نظرات ارزشمندتان هستم:

 

 

 

 

۱).................

 

 

موهایت را به تمامی زبانهای زنده ی دنیا ترجمه کردم:

سپید.

 

وپیشانی ات....

 

آنک که سنگ ها

خواب این جزیره را آشفتند

من غرورکودکانه ام را

نه....

 

اینک جزیره طوفانی است 

وزبان دنیا سیاه.

 

 

 

 

۲)..............

 

 

 

نام تو پر از فرشته خویی، مادر!

انگیزه ی عاشقانه گویی، مادر!

 

چشمان تو شعر فارسی تا نیما

موهای تو شعر شاملویی ، مادر!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 8 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

يك خبرخوب:

 

اولين مجموعه ي شعر دوست عزيزم خانم مريم صابري با نام "فصل بي پرنده" توسط نشر

 داستان ،چاپ شد و در نمايشگاه امسال موجود است.

 

ضمن تبريك صميمانه خدمت  ايشان، به اطلاع مي رساند كه علاقه مندان مي توانند

اين اثر صميمي را از آدرس هاي زير تهيه نمايند:

 

 

1-نمايشگاه كتاب ،شبستان،راهرو ۱۶، غرفه ي 21  نشر داستان

2-تهران ،خ انقلاب ،روبروي دانشگاه ،پاساژ فروزنده، خانه ي  شاعران

 

 

 

 

...........................................................................................................................

 

 

بیچاره آن درخت، که دستانش ، پروازگاه ِ زاغ و زغن باشد

تقدیر ِ پیر، خواسته باشد او میراث ِ رنج های ِ  کهن باشد

 

هر روز ، سایه سار لطیفش را بر عابران کوچه ببخشاید

آن وقت در نگاه ِ همین مردم،چیزی شبیه ِ خار و گون باشد

 

بر شاخه هاش جغد شود حاکم ، در برگهاش شعله بیافروزند

باشاخه های سرخ رها در باد، همواره گرم ِ نعره زدن، باشد!

 

هی  ریشه ریشه ریشه شود فریاد، هی شاخه شاخه شاخه رود بر باد

گنجشک های پیر چه می دانند؟ شاید درخت، رمز وطن باشد

 

شاعر نگاه کرد در آیینه ، در خویشتن ، دقیق شدن سخت است:

شاید هم این درخت که می گویی ،تقدیر ِ نانوشته ی ِ من باشد

 

من آن درخت ِ پیر ِ کهنسالم ، اسطوره ی قدیم فراموشی

بگذار نام شعله برانگیزم،  سرو  و چنار و  بید  نه،  " زن"  باشد !!!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 11 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

دوستان نازنينم سلام.

 

-فرارسيدن بهار زيباي مهرانگيز و نوروز كهن ايراني  را به همه ي شما عزيزان تبريك و شادباش مي گويم اميدوارم سال نو سالي سرشار از شعر و شكوفه و لبخند  و نيك سرانجامي ،براي همه ي شما و ما باشد.

-سالي كه گذشت با تمام خاطرات شيرين و تلخش (مخصوصا در اين دوماه پاياني) براي من سالي قابل تامل است، استفاده از محضر استاد سيدعلي صالحي نازنين و همراه بودن با دکترعلیرضا فولادي عزيزو دوستان سه گاني ،افق هاي تازه اي در حوزه ي شعر و شعور برمن گشود كه از همينجا قدردان زحمات و مهرباني هاي فراوانشان هستم و دست ايشان و همه ي اساتيد قديم و جديدم را با تواضع و شاگردي مي بوسم.

-براي دوستان خوب سه گاني كه بسياري از ايشان (مخصوصا هم استاني هايم) از طريق خود من با اين حوزه آشنا شدند و براي من مايه ي مسرت است كه حلقه ي اتصال خوبي براي ايشان و سه گاني بودم ، آرزوي صحت و سلامتي و كوله باري از ترانه و شعر دارم.

-اين روزها سه گاني گفتن برايم خيلي سخت تر از قالب هاي ديگر است چرا كه تازه فهميده ام اين قالب نجيب ظريف چقدر شكننده و حساس است و بايد مواظب باشم تا كوچك ترين  آسيبي از ناحيه ي من به آن  وارد نشود بنابراين آنچه پيش روي شماست سه گاني نمي نامم و فقط مشقي است براي اين كه يادم نرود چه مي كنم و چه راه بلند دشواري پيش روي من و ماست . بخوانيد و با نظرات مفيد و مهربانتان همراهم باشيد:

از استاد فولادي عزيز و حجت كرمي بزرگوار كه براي دو سه گاني اول دوپيشنهاد شايسته داشتند متشكرم.

كار آخر براي عزيزي به صورت بداهه دريك كامنت سروده شده است.

 

 

 

1)...................

 

آسمان با زمين نمي سازد

اين پر از آرزوي رويش برگ

آن پر از حس يأس آورِ مرگ!

 

 

 

2)................

 

از تمام مظاهر نوروز

كيف و كفش و لباس نو مانده است

صبح تاشب، بدو بدو مانده است!

 

 

3).............

 

انسان عصر بي سرانجامي

زيبا ولي با روح، بيگانه است

مانندِمريم هاي گلخانه است!

 

 

4)..............

 

چشم هايم از هجوم گريه ها قرمز

مي روي از شهر

از دلم هرگز!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 0 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

دوستان نازنينم سلام!

 

- اين روزها درگير اتفاق تلخ  تصادف يكي از عزيزترين دوستانم بودم و لحظات سخت جانفرسايي برمن مي گذرد ،براي تندرستي مجدد و بهبودي ايشان از شما خوبان التماس دعا دارم.

 

-  كامنت هاي بسياري از دوستان را به خاطر همين درگيري پاسخ ندا ده ام . ضمن تشكر از همه ي عزيزان، در اولين فرصت پاسخگوي سلام مهربانتان خواهم بود.

 

- یک نیمایی بلند  در معرض نقدونظر شما خوبان می گذارم. باید بگویم به بلندی کار که تعمدی است برای نشان دادن طول و روزمرگی زندگی کاملا واقفم.

 

....................................................................................................................

 

 

تمام صبح ها

به دست و پا زدن ،  ميان زندگي

و جست و جوي آب يا غذا گذشت.

 

و عصرها

به گفت و گوي باد و برگها

به زل زدن به پنجره

و ديدن هراس شاخه ها

و سرخي غروب و بازي پرندگان

و رفت و آمد غريب عابران بي تفاوت

از ميان كوچه و

خيالشان پر از هزار گونه ماجرا 

                                                گذشت.

 

شب آمد و سكوت ، در فضاي شهر پخش شد

تمام خانه در اتاق هاي خويش

حل شدند

نه گرمي سلام  و خنده اي

نه مهرباني نگاه ساده اي

و شب به انتظار روز

و شايد اتفاق تازه اي

به تلخي گزنده اي نشست و

                                           بي صدا گذشت.

 

و اين چنين

تمام  "زندگي"

درست از مقابل نگاه بي تفاوت من و تو

از در حياط رد شد و

به شكل پيرمرد خسته اي

 

                                    با عصا گذشت............

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/03ساعت 0 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

 

سلام دوستان خوبم.

 

این بار هم مهمان غزلی از بهروز (برادرم) باشید:

 

 

به انتهای فصل داستان من خوش آمدی

به لحظه های زخمی خزان من خوش آمدی

 

شبیه یک درخت پیر،درخودم نشسته ام

به باغ خشک و تشنه،باغبان من ! خوش آمدی

 

تو آمدی دهان من صدا صدا پرنده شد

به این صدای بی پرنده، جان من ! خوش آمدی

 

شبیه خنجری و من به قلب خود،نشاندمت

به رگ،به خون، به مغز استخوان من خوش آمدی

 

هوای پاکی و تو را نفس کشیده هر رگم

به رودهای قرمز جهان من خوش آمدی

 

تورا نسیم هدیه داده همچو قاصدک به من

به دست های خسته، مهربان من! خوش آمدی

 

اگرچه دیر آمدی،اگرچه یخ زده لبم

و  و  ولی ب  ب  به جسم نیمه جان من خوش آمدی!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 10 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

سلام  دوستان خوبم!

حالم اصلا خوب نبود ، عزاداري هاي مستمرو طولاني اين روزها، اخبار پريشان بازار سكه و دلار ونگراني  و تشويش مردم ،چنان بهمم ريخته بود كه داشتم ديوونه مي شدم .نمي دونم چرا به ديوان حافظ پناه بردم براي لحظه اي آرامش . اين مطلب حاصل آن دقايق تامل واميد است. بخوانيد و بانظراتتان همراهم باشيد:

 

 شب ، روي تما م ثانيه هايم راه مي رود.تاريكي به سقف صدايم چسبيده است،گو اين كه هيچ روزني براي فرياد و هيچ  دريچه اي  رو به روشني نيست.پاييز در تمام گلدانهاي خانه ريشه كرده و سرما در هفت توهاي انديشه و روانم مي پيچد.

 

خسته از تمامي بودن ها و نبودن ها ،جان پناهي مي جويم تا لحظه اي ،فقط لحظه ای ،از دنياي آشوب و رنگ بگريزم و در دامان اميد و آرامش آويزم، ديوان خواجه ي بزرگ  عالم معني ،حافظ ، را مي گشايم:

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت                   دائما يكسان نباشد حال دوران  غم مخور

 

سري تكان مي دهم . گرماي اميد و نويدي كه از كلام قدسي  حافظ  و جادوي شعر او مي آيد چنان آرام و نرم در زير پوستم مي نشيند كه دقايقي چند فراموش مي كنم چه بوده ام و چه شده است؟

 

نگاهم برنوشته هاي كتاب محو مي شود و در تاريك روشن كلمات اين انديشه در ذهنم مي چرخد كه "چراحافظ"

چگونه است كه ما ،در طول سالها و قرن ها  از دهان او فرياد زده ايم ،با لبان او خنديده ايم ،با زنوان او لرزيده ايم، با دست هاي او دعا كرده ايم و همچنان به او دل بسته ايم؟

 

در پنهان  ذهن و زبان حافظ چيست كه در دنياي متمدن و شلوغ و پيچيده ي امروز هم كه خواندن شعر و انديشيدن بدان، چندان ،ضروري نمي نمايد، دست از دامان او نمي گسليم و همچنان چشم به دهان و زبانش مي دوزيم تا هربار از كلاه شعبده ي خويش،چيزي تازه در اورد و با هر اعجابي كه در ما مي انگيزد،روحمان را نيز از آسمان و پرنده لبريز كند؟

 

جايي خوانده ام كه : "حافظ سمبل نجابت ايراني و معماي فرهنگ ماست" . به راستي كه چنين است. اوست كه در شعرش رنج ها و شادي ها،بيم ها و اميدهاي انسان عاشق و انسان اجتماعي را در كنار هم آورده است. اوست كه گرچه خود رازي سر به مهر است ،پرده از راز دنياي درون و بيرون ما برمي دارد و راه صحيح زيستن را در لطيف ترين كلام به ما مي آموزد.

 

 

ديوان خواجه را مي بندم و يكبار ديگر مي گشايم تا از خود او بپرسم : "چرا حافظ"؟

شما هم  حتما مثل من بهت زده خواهيد شد اگر غزل را تا انتها ببينيد و بخوانيد:

 

گفت: حافظ! من و تو محرم اين راز نه ايم           از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان !

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05ساعت 0 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

 

 

دوستان گلم! سلام

 

 

 

*به دلیلی نامشخص، اسم و آدرس تعدای از دوستان ، از پیوندهای وبلاگم پریده است ضمن عذرخواهی بابت این موضوع ناخواسته از همه ی این عزیزان خواهشمندم با گذاشتن آدرس هایشان مرا در بازسازی این پیوندها همراهی کنند.

 

 

 

...................................................................................................................................

 

 

اين بار نه با شعر كه با نوشته اي بين شعرونثر درخدمتتان هستم.

توضيح ،اين كه آوردن نام شهرها دراين متن ، بدون منظور  است:

 

 

اتوبوس داد مي زند: تهران..........تهران............آزادي

من آشفته و هراسان،عرض خيابان را مي گذرانم

به تهران فكرميكنم كه تورا درخويش بلعيده است

وبه آزادي..........آه............

 

-آدم ها گريزگاه هاي خوبي نيستند ،اما من اين نا امن ها را دوست دارم-

تهرا ن همين كه تورا يادمن مي اندازد

خوب است

وآزادي  همين كه هنوز نامش را مي شنوم،آرامم مي كند.

وقتي به الفاظ قانع مي شويم ،

وقتي شعرها زيرو رويمان نمي كند،

وقتي شهرها  ملاك  ارزشگذاري مي شوند،

تهران كلاس مي آورد

وكاشان،خستگي.

من ترجيح مي دهم همين جا توي همين سرداب گرم  بمانم

و اخباربازار بورس  را بشنوم.

تو جيب هايت را ازتهران پركن و حساب هايت را ازخليج

من حباب دهان  ماهي هاي حوض را مي شمارم

و اس ام اس هاي خالي تورا

 

قول مي دهم حسابدار خوبي بشوم!!!!

 

نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 0 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

 

سلام به دوستان گلم.

 

عزيزاني  كه خانواده ي مرا مي شناسند ،مي دانند بهروز(برادرم) در حوزه ي نويسندگي

 و كارگرداني تئاتر كارمي كند اما از آنجايي كه به  ادبيات علاقه ي فراوان دارد

گاهي در حوزه ي شعر هم طبع آزمايي هايي كرده كه خالي از لطف و ذوق نيست. 

دريكي از پست هاي سال پيش غزلي از او در همين خانه خوانديم و اينك  ميهمان

يك كاركوتاه و يك سه گاني از ايشان باشيد.

با آرزوي سلامتي و توفيق براي همه ي دوستان و بهروز عزيزم.

 

 

1).......................

 

بي فايده است

دست و پازدن ، بي فايده است

هرصبح

پروانه اي كوچك

پيله اش را مي شكافد

وآن سوتر

در تارهاي عنكبوتي

آرام

مي ميرد !

 

 

 

2)......................

 

 

ظهر بود وخواب من در سايه ي يك دشت

با نسيمي ، از كنارم، بي خبر مي رفت

"كودكي" ،  چون بادبادكهاي بي برگشت !

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/02ساعت 10 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

  

 

سلام دوستان خوبم

 

تاخیر این روزهای مرا به خاطر مواجهه با چندین گرفتاری ببخشید. ارادت همچنان باقیست.

 

 

" پيروزي تو ميوه ي حقيقت توست "

 

من، " سه گاني " را بادكتر فولادي شناختم. پاييز89 بود كه تصميم گرفتم در اين قالب زيباي كوچك ،طبع آزمايي كنم و انصافا دلگرمي ها و شاگردپروري هاي استاد،بهترين مشوق من بود براي جرات و جسارت  سرودن سه گاني.

 

پيش از آن هم ، اگر نامي از سه گاني شنيده ام از طريق وبلاگ خود استاد بوده است. در طي  يك سال و اندي  كه از آشنايي من با اين قالب زيبا مي گذرد ،هربار كه سمت سرودن سه گاني رفته ام هم با سختي  و هم شيريني سرودن آن مواجه شده ام.

 

دوستان عزيزي هم كه بعد از من و با معرفي من به سمت اين قالب آمده اند، بدون استثنا به ظرفيت بي اندازه  و زيبايي سحر انگيز آن و نيز سختي و شيريني آن اذعان داشته و دارند.

 

اين روزها كه در گوشه و كنار مجامع حقيقي و مجازي ،بحث و نقد ونظرهايي(گاه غير منصفانه) در مورد سه گاني مي خوانم و مي شنوم، هم دلم مي گيرد از پاره اي اظهار نظرها و هم خوشحال مي شوم كه اين قالب ،توانسته است در اين مدت كوتاه ،نگاه خيلي ها را به خود معطوف سازد. در واقع خود ِ اين بحث ها تاييدي است بر اين كه سه گاني ،راه خود را درميان شاعران و علاقه مندان به شعر فارسي باز كرده است و به عنوان يك قالب ريشه دار ِ پر ظرفيت ،شناخته شده است.استقبال روز به روز شاعران از اين قالب ،نشان گسترش  و پويايي ِ اين كوچك ِ بزرگ است.

 

مطمئنم كه دوستان عزيزم با تلاش هرچه بيشتر براي شناخت وجوه مختلف سه گاني و كشف زواياي پنهان آن، با سرودن هاي هرچه بيشتر و قويتردر تثبيت آن گام برخواهند داشت و من  و ما  همه جا و هميشه قدر دان زحمات بي دريغ و خالصانه ي استاد فولادي عزيز هستيم كه در راه معرفي و گسترش قالب سه گاني زحمت فراوان كشيدند.

 

(قدر استاد نكو دانستن/ حيف،استاد به من ياد نداد)

 

بعد از اين،زمان داور خوبي خواهد بود براي شناسايي و غربال آثار خوب و بد و نيز صاحبان آثار خوب و بد.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت 11 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

 

سلام بر دوستان نازنینم.

 

با یک نیمایی تکراری (به درخواست یکی از اساتیدم) همراه من باشید:

 

 

من كنار ميله ها نشسته ام:

ميله هاي آهني وسيم خار دار.

مرد اين طرف

غرق روزهاي بي ترانه ودوندگي.

لحظه هاي خسته

روزهاي تار:

 كا ر

 كار

 كار

 كار.

 

مردآن طرف

غرق روزهاي بي پرندگي .

لحظه هاي مرده، رنج ، انتظار.

 

پس كجاست آن هجاي سخت؟

آفتاب

آشتي

درخت.

 

پس كجاست :

                     زندگي ؟؟!!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/02ساعت 1 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

 

سلام دوستان خوبم!  

 

از این که پس از مدتی نسبتا طولانی بازهم میزبان مهربانی و لبخند شما هستم خوشحالم و برایتان پاییزی سرشار از شعر و شادی و شیدایی آرزومندم :

 

 

 

۱)  دوبیتی:

 

جهان،خاموش و ضبط خانه روشن

و اشکم  دانه  دانه  دانه  روشن

 

کنار شمع های مرده ی شهر

چراغ بال یک پروانه روشن !

 

 

 

۲)  رباعی:

 

نام تو که می برم  هوا می لرزد

رنگم ، می....می پرد  صدا می لرزد

 

این خرگوش نشسته در سینه ی من

مانند عقاب دیده ها می لرزد!

 

 

 

۳)  سه گانی:

 

عمرم  پُراست از رفت و آمدهای بی حاصل

مانند ساعت های دیواری

در چرخشی باطل!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت 0 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

با سلام به دوستان گلم.....

 

(غزلی از "طوفان بی ملاحظه" تقدیم شما) :

 

به ذهن ِ جاده می ریزم ، خیال ردﱢ پایم را

طنین ِ شیهه ی ِ رم کرده ی اسب صدایم را

 

شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی

و من می آورم تا زیر پایت ، چشم هایم را

 

شبیه گِرد بادی در غرور خویش می پیچم

به دستت می سپارم ، بغضِ درآتش، رهایم را

 

میان این همه فرعون های ِ خسته از طغیان

به موسای ِ نگاهت می دهم دست عصایم را

 

جنون ِ آتش شعری مرا درخود نمی سوزد

به دست ِ باد خواهم داد ،زلف نعره هایم را

 

مرا از وحشت ِ چشمان ِ تاتاری نترسانید

که من بر دسته ی شمشیر پیچیدم دعایم را

 

غرور باغتان در شعله های سرخ خواهد سوخت

همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را !!

 

 

 

در ادامه :

 

بدون تردید هدف همه ی دوستان خوب ما برای تاسیس خانه ای مجازی ،اینسان که هست، بحث و تبادل نظر در مورد آثار قلمی و فکری یکدیگر است و تعامل و تعاطی اندیشه.

برای خودمن باعث مسرت فراوان است که دوستان گرانقدرم با دقت و رقت فراوان وجیزه هایم را بخوانند و با نظرات سازنده و مفیدشان مرا مورد تفقد قرار دهندو همیشه منت پذیر محبت ها و نقطه نظرات عزیزانم هستم و از همینجا همه ی شما بزرگواران را سلام و سپاس فراوان می گویم. و از آن جایی که اکثر آثارمن، بدون پردازش و با روایت اولیه اینجا مطرح می شوند ،مطمئن باشید نظرات شما هم بسیار محترم است و هم حتما گره گشا.

 اینها را گفتم تا از دوست خوب و شاعردقیق ،آقای ناصر ولی محمدی خیلی تشکر کنم که به این غزل بنده توجه خاص داشتند و با خواندن دقیق و نکته سنجشان مرا مورد لطف قرار دادند . برای این که دوستان هم در بحث مربوط به این غزل مشارکت داشته باشند سوالات ایشان را مطرح می کنم و از شما می خواهم در بخش نظرات پاسخ خای خودر ا مرقوم بفرمایید و البته سوالات و پیشنهادات خودتان را هم مطرح کنیدد تا در پایان به یک جمع بندی منظم و مشخص تری در مورد این شعر برسم. ایشان فرموده اند که :

 

1-  مخاطب این غزل تا دوسطر مانده به آخر "مفرد "است و ناگهان در پایان شعر ، "جمع" می شود و این تغییر ،به ارتباط عمودی غزل ضربه می زند و آن را ضعیف می کند.

 

2-  در مصراع پایانی غزل  ، مصدر  " فریاد برداشتن" به نظرمی رسد،غلط باشد چون ما در زبان فارسی " فریاد زدن " و  " فریادبرآوردن" داریم نه "فریاد برداشتن".

 

3- در بیت " میان این همه فرعونهای خسته از طغیان/ به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را"  صفت "خسته" برای فرعون، مناسب نیست ، چه  اگر فرعون ،خسته شده از طغیان است که دیگر نیازی به "موسا" و عصای او نیست.

 

 ......................................................................................................................

 

در پاسخ به سوالاتی که مطرح شد و اتفاق بسیار خجسته ای است برای ایجاد بحث و تبادل نظر در این خانه،تعدادی از دوستان بسیار عزیز مطالبی را در بخش نظرات نوشته بودند که ،ضمن تشکر فراوان از ایشان بابت حوصله و وقتی که گذاشتند،آن را در اینجا می گذارم و منتظر نظرات سازنده ی سایر دوستان عزیز می مانم.

 

 

نظر دوست نکته بین و شاعر خوب آقای محسن احمدوندی:

 در پاسخ به سوالات آقای ولی محمدی و بحثی که پیش آمده ،مطالب زیر به نظرم می رسد که عنوان می کنم:

اول از همه با از فریاد برداشتن بگم که این ترکیب یک ترکیب کاملاً کلیشه شده در ادبیات ماست، مثال های زیر حاکی از این است که این ترکیب کل پهنه ی ادب فارسی را در نوردیده و به پاییز رسیده، او در این ترکیب میراث دار هزار سال شعر فارسی است و بدعتی رخ نداده است، ترکیب فریاد برداشتن به صورت فغان برداشتن هم در ادبیات ما تکرار شده است، اما مثالهایی که من پیدا کرده ام از این قرار است:
کش‌کشانش آوریدند آن طرف
او فغان برداشت در تشنیع و تف
مولوی
کفن پوشید و تیغ تیز برداشت
جهان فریاد رستاخیز برداشت
نظامی
جمله رویا روی و پشتا پشت و همدرد آمدند
نعره و فریاد از هفت آسمان برداشتند
عطار
دگر بار از جفاشان داد برداشت
به نوعی ناله و فریاد برداشت
جامی
به رسم دادخواهان داد برداشت
ز دل ناله، ز جان فریاد برداشت
جامی

 

اما صفت خسته برای فرعون:
شاعر در پنج بیت اول با منجی و به تعبیری موسای خود سخن می گوید، از او می خواهد بیاید و او را از این فرعونیان نجات دهد، صفت خسته کاملاً خوب نشسته است به این دلیل که اوج ظلم را نشان می دهد، تا جایی که حتی فرعون هم از ظلم کردنش خسته شده، تعبیر خسته مرا یاد همین صفت می اندازد که در شاهنامه برای شمشیر به کار می رود، خسته در آنجا یعنی از شدت جنگاوری شمشیر کند و خسته شده، فرعون نیز در این جا از شدت ظلم خسته شده، اما باز هم دست بردار نیست و موسایی باید و عصایی.

 

اما شکستن روایت:
به نظر من نه تنها لطمه ای به ساختار عمودی غزل نزده بلکه مخاطب را از یکنواختی درآورده، مخاطب شاعر تا بیت پنجم «تو» است، کسی که می آید، یعنی منجی و رهایی دهنده. اما مخاطب شاعر در دو بیت آخر«شما» است، شما یعنی خیل فرعون صفتانی که حق زیستن و پرواز را از شاعر گرفته اند، این شکست روایت که از شگردهای روایت مدرنیستی است، به نظر می رسد که خوش نشسته، در ضمن لزومی ندارد که یک غزل روایت خطی مشخصی را طی کند، همانگونه که در روزگاری هیچ روایتی را طی نمی کرده و هر بیتی از آن ساز خودش را می زده.
از پرنویسی هایم عذر می خواهم...
نکاتی بود که باید به خودم یادآوری می کردم و قصد نقد، نظر یا اظهار فضل نداشتم.
موفق باشید و شاعر
راستی
باز هم میگم، یکی از قشنگ ترین غزل های معاصر رو خوندم و تو این مساله شک ندارم، غزلی که در بافتی عاشقانه و تمی احساسی توانسته مضامین اجتماعی و سیاسی روزگارش را نیز بازتاباند.

 ..................................................................................................

 

نظر دوست عزیز آقای بحرینی فرد:

درود بر پاييز هميشه بهار
غزلتان را غزال ديدم-زيبا و بي ملاحظه- يك غزل پر از تصويرهاي زيبا كه از همان بيت اول ذهن را به تسخير در مي آورد-شبيه گرد باد در غرور خويش-زلف نعره ها-وحشت چشمان تاتاري تركيبات تصوير ساز ناب هستند.
در مورد فرعون هاي خسته هم موافقم -در همان نگاه اول ناكوك مي آمد-هم روان نيست و هم صفتي كه خود نقد كرده ايد نامناسب است-براي رواني مثلا بگوييم فرعونيان بهتر است چون وقتي بعد نون فرعون ها مي آوريد مكثي نابهنگام گلو گير مي شود.
به جاي خسته صفتي مقابل با عصا و نگاه موسي بسازيد مثلا مارگون دندان و يا چيزي بهتر از اين كه حتما خوش سليقه تر از منيد.
به هر حال لذت بردم و منتظر

 ..............................................................................................

 

نظر دوست گرامی  و شاعر دقیق  آقای حمیدرضا حامدی:

 با سلام و تشکر بابت این دعوت
در مورد اولین ایرادی که دوست شاعرم آقای ولی محمدی مطرح کردن معتقدم این کار چه در گذشته و چه در شعر امروز سابقه داره و زیاد نمیشه به عنوان عیبِ این غزل به حساب آوُرد
در مورد نقد دوم ایشون باید عرض کنم که به نکتۀ دقیقی اشاره کردن و بنده کاملاً با نظرشون موافقم
و نهایتاً من هم انتقاد سوم جناب ولی محمدی رو وارد می دونم ضمن اینکه فکر می کنم اگه به جای اینهمه فرعونها... اینهمه فرعون گفته بشه رساتره و به بلاغت این غزل اضافه می کنه چرا که دیگه بعد از (همه) لزومی نداره از (ها) استفاده کنید
واما چیزی که علاوه بر نکات بالا به ذهنم میرسه اینه که زبان این شعر، دیگه زیادی حماسی و مردونه از کار دراومده بطوری که اگه کسی سرایندۀ این اثر رو نشناسه خیال می کنه یه مرد این ابیات رو سروده! به عبارت بهتر در اینجا از ظرافت های حسی و لطافت های زنانه خبری نیست و چنانچه به ویژگی های زبانی آثار فروغ و پروین دقت کنیم می بینیم که این شعر شما چقدر از این حیث از اونها فاصله گرفته.
ترکیبِ "شیهۀ رم کرده" هم چندان مناسب نیست و میشه الفاظ بهتری جایگزینش کرد...شاه بیت شما هم به عقیدۀ من بیت سوم این غزله که بسیار زیباست،ممنون.

 ..........................................................................................................

 

نظری دیگر از آقای محسن احمدوندی عزیز:

 یک نکته  ی دیگه باید بگم که ، "این همه" با اسم های دارای علامت جمع در شاهنامه به طریقی متفاوت به چشم می خورد:
وگر پوشم این نامداران همه
بگویند کاین شهریار رمه
فردوسی
بخون گر شود لعل مویی سپید
شوند این دلیران همه ناامید
فردوسی
هر چند در سبک عراقی کمتر از این نوع کاربرد "این همه" دیده می شه و "این همه" با اسم مفرد به کار میره:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
حافظ
اما همین حافظ در جایی این چنین سروده:
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
حافظ
همانطور که ملاحظه می فرمایید، "این همه" با خونین کفان که جمع الف و نون دار است به کار رفته است.
مولوی هم با اسم جمع مکسر این ترکیب را دارد:
هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست
عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست
مولوی-غزلیات
با توجه به این شواهد، به نظر می رسد، ترکیب این همه فرعون ها اشتباه نباشد، هر چند من هم بلیغ بودنش را در صورت مفرد فرعون می بینم.

......................................................................................................................

 

نظر دوست خوب و شاعر عزیز آقای هادی ملکی(ه.م. رها):

سلام پاییز ارجمند ومتواضع!
هر چند در حدی نیستم که بخوام نظری بدم اما چون امر فرمودین عرض میکنم:1-
1-به نظرم "فریاد برداشتن" هیچ ایرادی نداره مثل "بانگ برداشتن" یا آنچه محسن عزیز به عنوان نمونه اوردن
2-"این همه فرعون ها" هم فکر نمیکنم ایرادی داشته باشه.مثل "همه ی انسانها" و به نظر نه تنها اضافه نمیاد بلکه شاید لازم هم هست.
3- در مورد صفت خسته من هم با آقای ولی محمدی موافقم.به نظرم باید یه صفت مناسبتری جایگزین بشه.
جسارتم را ببخشید

..................................................................................................................................

 

نظر استاد عزیز و ارجمند آقای اسدالله عباسیان:

سلام برپاييزعزيزوبااجازه ازمحضردوستان فرهيخته


ابتدابگم كه نقدِ نقدِ نقد آن هم دراين عرصه مجازي وتنگ اگرچه معقول است اما تبعاتي هم خواهدداشت همانگونه كه خودنقد ! نظر همه دوستان درخورتوجه است!اما ... بنظرمن يكي ازنقطه هاي قوت شعرمصرع دوم بيت آغازين است يكي بدليل تتابع اضافات زيباي آن دوم كلمه "طنين" صدايي كه براي لحظاتي وحتي مدتي بعدازخودصدادرذهن ادامه دارد واين تتابع اضافات دقيقاهمين طنين را شگرفتربيان
ميكند ودراينجا شنونده رامي كشاند بسمت خبربزرگي كه در راه است وزلزله اي كه درحال رخ دادن است واين درادامه غزل باوحشت وجنون وبهم ريختگي كه به تصوير كشيده شده كاملامحسوس است .
واماخوانش من از مصرع دوم بيت آخركاربرد ايهام است واتفاقادركلمه" بر دار م" من مي توانم بخوانم " فريادِ بر دار م يا فرياد بر دارم " تلميحي بر اناالحق منصور كه فكر ميكنم كاربردآن اگر ارداي بوده هوشمندانه است وگرنه اتفاق افتاده است وزيباهم اتفاق افتاده است . بهر روي اين غزل ازحسن مطلع برخورداراست تامن آن راپي بگيرم ونيزحسن مقطع تاآن را به ذهن بسپارم .

 ...................................................................................................................

 نظر شاعر و  دوست بسیار عزیزم خانم مریم صابری:

 سلام بر پاییز عزیز...

با وجود اینکه خود را در مرتبه ای نمی دانم که نظری بر نقد دوستان هنرمندم بدهم


لذا فقط به خاطر بعضی دوستان نظرم را بیان می کنم : همه ی دوستان به موارد

خوبی اشاره نمودند /باید توجه داشت که این کار مربوط به دهه ی هفتاد است که

البته در آن زمان هم کاری قوی بوده است/ با وجود اینکه وقتی نظر آقای ولی محمدی

را خواندم  تا حدودی قبولش کردم ،اما با توضیحات مکفی و دقیق تر جناب احمدوندی

بزرگوار به طور کامل با نظر ایشان موافق شدم .در هرحال دست همه ی دوستان درد نکند.

........................................................................................................................

نظر شاعر عزیز و دوست خوب آقای محمداکرام بسیم: 

سلام پائیز عزیز و گرامی!


بازهم عزلی در اوج شاعرانگی خواندم از شما و واقعن به دلم نشست.
شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی
و من می آورم تا زیر پایت ، چشم هایم را
خیلی خیلی زیباست.
چند ترکیب قشنگ نیز دیدم که در شعر قشنگ نشسته اند....
اسب صدا
زلف نعره ها
پیچیدن دعا
اینها شعر را خیلی ملموس کرده اند...
اما در مورد سه سوال:
متاسفانه فرصت میسر نیست تا نظرات همه دوستان را بخوانم و شاید برداشت های موازی با آنچه که من می نویسم قبلا مطرح شده باشد.
1- درست است که مخاطب در دوبیت پایانی جمع شده ولی به نظر من ارتباط عمودی شعر بهم نخورده است چرا که یک بیت انتقالی بین مخاطب های جمع و مفرد آمده که اصلن مخاطبی ندارد و این مسئله آن تغیر یهویی را خنثی کرده است که خواننده به راحتی با آن کنار می آید...
2- من یک تقاوت ظریف بین فریاد برآوردن و فریاد برداشتن حس می کنم. فریاد برآوردن خیلی بستگی به یک عامل متحرک ندارد و عملا ارادی تراست ولی فریاد برداشتن در حالتی ست که انسان برانگیخته شود. "نغمه کی بی زخمه از تار رباب آید برون" اینکه در فارسی احتمالاچنین چیزی نبوده قابل توجیه نیست چون شاید خیلی ترکیب های دیگر نیز قبلا نبوده باشد.
3- بنده نیز با فرعون های خسته موافق نیستم.
سالم و کامگار باشید.

 

........................................................................................................................................................

نظر دوست خوب و عزیز، صاحب وبلاگ "خیال آب وگل" :

سلام .درپاسخ به دوستی که فرموده بودند : "در بیت " میان این همه فرعونهای خسته از طغیان/ به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را" صفت "خسته" برای فرعون، مناسب نیست ، چه اگر فرعون ،خسته شده از طغیان است که دیگر نیازی به "موسا" و عصای او نیست.
فرعون نه تنها در شعر پاییز بلکه در بهار مثنوی مولانا هم خسته است ، چه در بیان مولانا موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت حق اند و از ضرورت های دنیایی که بر تضاد بنا شده است چنان که زهر و پادزهر و ظلمات و نور و ... .
موسی و فرعون معنی را رهی / ظاهر آن ره دارد و این بی رهی
روز موسی پیش حق نالان شده /نیمشب فرعون هم گریان بده
کاین چه غل است ای خدا بر گردنم / ور نه غل باشد که گویدمن منم
زان که موسی را منور کرده ای /مر مرا زان هم مکدر کرده ای ...

...........................................................................................................

نظر دوست خوب  و شاعر عزیز آقای ناصرولی محمدی:

با سلام و عرض ارادت خدمت شاعر گرانقدر و عزیز ،پاییز رحیمی و عزیزان بزرگوار و صاحب نظری که در بحث نقدشعر،قبول زحمت و مشارکت کردند و همچنان با حضورشان همراه ماهستند،لازم دیدم نکاتی را متذکر شوم:

1-ابتدا باید از دوست بزرگوار و مهربان ،پاییز نازنین، تشکر کنم که متواضعانه از پیشنهاد بنده بابت گشودن دریچه ی نقد در وبلاگ خود،جهت یادآوری و بازآموزی بسیاری ازنکات ،تا رسیدن به بحث آسیب شناسی شعر امروز،صمیمانه استقبال نمودندواین کار با هماهنگی قبلی و باشروع از یکی از زیباترین غزل های ایشان صورت گرفت.

2-انتظار بر این بودو هست که با زبان امروز و شعر امروز بحث ها مطرح شود که معتقدم با تمام احترام به آثار نیاکان و قدما که همه میراث دار ومدیون ایشانیم،دیگر بسیاری از واژه ها ،افعال،مصدر ها و حتی صنایع ادبی گذشته  ،امروزه منسوخ شده است و کاربردی ندارد. ضمن آن که هرچه از گذشتگان به ما رسیده صحیح و درست نیست و قابل نقدوبرسی هم هست که اگر غیر از این بود هنوز باید شاهد واژه های مثل: همی،مر مرا، اندر،ایدون و.... بودیم و بنده نمی توانم قبول کنم بزرگوارن،در مواجهه با چنین مواردی در آثار هنرجویانشان به سادگی از کنار آن بگذرند.

3-همه می دانیم که تنها یک "فرعون" در مقابل خداوند و حضرت موسی ،دست به طغیان زده است (منظورم جنبه ی تاریخی داستان است نه نمادین آن) و  واژه ی "همه" و "ها" برای فرعون ها جز برای پرکردن وزن هیچ توجیهی ندارد. بگذریم از این که با خوانشی دقیق تر می توان به برداشتی کاملا برعکس ِ نظر شاعر هم رسید که گویا از میان "فرعون های خسته" یکی را برگزیده و قصد اعطای عصای موسی را به وی دارد!

4-طبق اطلاعات ما و روایات منقول در ظهور منجی ، ظهور موعود در روز جمعه خواهد بود نه نیمه شب که در این صورت برای تعیین جهت مشرق به قطب نما نیز نیاز خواهیم داشت!

5-یکی از هنرمندی های خداوند متعال در افرینش "زن" اعطای حنجره ی ظریف و صدای لطیف و دل نشین است.حال نعره ی زنانه چگونه می تواند حق مطلب را در مقابل انتظار ما از طنطنه ی واژه ی نعره برآورده کند قضاوتش با شما.

در پایان حیف است  به این نکته اشاره نکنم که همان گونه که با استفاده از واژه های منسوخ و استناد مداوم به گذشتگان مخالفم ،تندروی و پشت کردن به میراث قدما را تحت هر عنوان که باشد جز بازی های زبانی و آسیب های شعر امروز نمی دانم.

انشالله در صورت استقبال عزیزان از این دریچه ی نقدونظر،در نوبت بعدی غزلی از بنده ی حقیر(مربوط به ده ی هفتاد) تحت عنوان " شهر فرنگ" را در وبلاگ خودم یا همینجا(درصورت موافقت پاییز نازنین)  مورد بررسی قرار خواهیم داد.

....................................................................................................................

 

نظری دیگر از آقای هادی ملکی(ه.م.رها) دوست خوب  و شاعر عزیز:

سلام پاییز بزرگوار!
آمدم تا مثل همیشه باز هم بیاموزم و البته احوالپرس باشم.
امیدوارم سلامت باشید.
جسارتا برای بیت"برای این همه فرعون های..."یک پیشنهاد داشتم.فقط خواهشن جسارتم رو ببخشید.
من فکر میکنم اگه به جای کلمه ی "خسته"کلمه ی "مست"یا کلمه ای مانند این رو بذارین این بیت به لحاظ معنایی خیلی بهتر بشه:

"میان این همه فرعون های مست از طغیان
به موسای نگاهت میدهم دست عصایم را"

البته من اینطور فکر میکنم.


باز هم ببخشید

 .............................................................................................................

 

نظر دوست بزرگوار و ارجمند هیوا حسن پور :

با عرض سلام
پاییز جان غزل به حدی گیرا بود که خیلی خیلی لذت بردم

واقعیتش دوست ندارم که شاخ برگ بدم به نقدی که گذاشتید ولی بعضی وقتا به قول سعدی: گفتم که به گوشه ای چو سنگی     بنشینم و روی دل به دیوار
دانم که میسرم نگردد     تو سنگ در آوری به گفتار
نمی توان کناره گرفت. خدمت آقای ولی محمدی عرض کنم که هر چیزی یک ساختار و محدوده ای دارد وقتی که قصد نقد هم هست باید یک ساختاری را رعایت کرد اگر فقط سؤالای اولیه را طرح کرده بودید من فکر می کردم که مثل همه ی انسانهای عادی  قصد پرس و جو دارید ولی با ادامه دادن دیدم نه.  امیدورام که از نقدهای من ناراحت نشوید از پاییز خانم هم خواهش می کنم که اگر می شود نقد من را به آقای ولی محمدی نشان بدهند.
اولاً ترکیب فریاد برداشتن، ترکیبی هنری و بسیار به جا و زیبا است و چون قدیمی است دلیل بر این نیست که نباید از آن استفاده کنیم چه بسا بار عاطفی آن خیلی بیشتر از کلمات دیگر باشد که البته هم هست در این زمینه می توانم استاد بلامنازع شعر نیمایی معاصر مرحوم مهدی اخوان ثالث را مثال بزنم که از زبان فاخر گذشته استفاده کرده است و بیانش هم در اوج زیبایی و رسایی است.
دوماً فرعونها درست تر است نه فرعون. چون فرعون اسم کل پادشاهان مصر بوده است و قرآن هم که از او اسم برده به صورت مجاز به علاقه ی جزء و کل بوده است. بحث ظهور منجی و ... هم  رو ازتون خواهش می کنم وارد دنیای مجازی ما نکنید بذارید یک کم حداقل توی این دنیای مجازیمون خوش باشیم. خیلی خلاصه دارم میگم و نمیخواهم طولانی تر بشه و خدایی نکرده قصد توهین ندارم به عنوان کسی که حداقل 22 ساله دارم با ادبیات سر میکنم بهتون میگم ایراداتون بی وجه و اساس است. راستی پاییز خانم غزلتون واقعا واقعا در نهایت زیبایی و استواری بود خیلی لذت بردم و آن را یادداشت کردم با اجازتون. در ضمن یک مطلبم جدیدا نوشتم تحت عنوان (تأملی بر نظریه ی ادبی در ایران) خوشحال میشم ما را مستفیذ بفرمایید با نظرات گهربارتون. سپاسگزار شما شاعر توانای ادب فارسی

.............................................................................................................................

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 10 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

سلام دوستان عزیزم.

 

اول مهرماه هرسال ، سالروز تولد بزرگمرد آواز ایران ، " استاد محمدرضا شجریان" است.

ضمن تبریک این روز به همه ی علاقه مندان  موسیقی اصیل ایرانی و با آرزوی سلامتی

و طول عمر برای استاد شجریان عزیز، این پست را به ایشان  و دوستدارانش تقدیم می کنم:

 

 

1).................

 

غم های جهان، نشسته در آغوشم                                    

 "می گریم و می گدازم " و خاموشم

هروقت  که دلتنگی ،  مهمان من است                                       

 پیراهن ِ آواز تو را می  پوشم !

 

 

 

2)..............

 

تاشعله ی آفتاب، خاموش شود

این هستی با خاک، هم آغوش شود

پژواک ِ صدای تو محال است محال

از حافظه ی وطن، فراموش شود !

 

 

3)..............

 

هرچند که غم نشسته  بر ادراکت

گل می روید از نفس ِ دلپاکت

لم داده تمام غصه هایم یک یک

بر صندلی ِ صدای آتشناکت !

 

 

 

 

 

 

یادآوری:  اول مهرماه سالروز تولد غزلسرای بزرگ معاصر "زنده یاد حسین منزوی " نیز هست

یادش را گرامی می داریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 5 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

 

شاعر ،گاه آتشفشانی است خاموش که سالها در درون خویش شعله ور است ، بی آن که آتش ِ درونش ،آرامش دامنه ای را بیاشوبد .

و ناگاه در صبحی یا نیمه شبی  نابهنگام ، از خویش سر می رود و فریاد زنان ،پاره های آتشین ِ دلش را به بیرون می اندازد و آن گاه ، فوران زبانه هایش تا فاصله هایی دورتر می سوزد ومی سوزاند و خاکستر می کند.

 

استاد ارجمند و بزرگوار " آقای دکتر بهادر باقری " ، آتشفشانی است که درمدتی کوتاه، از خویش سرریز کرده و گدازه های سرخ اندیشه و عاطفه اش ،جان ما و مشتاقان شعر و شعور را گداخته و جلا داده است.

 

استاد بزرگی که سالها تدریس محققانه و مجدانه اش در دانشگاه و تالیف چندین جلد کتاب  ارزشمند خواندنی ،در حوزه ی تحقیق و ترجمه ، او را از زلال ِ عاطفه ی شعر دور نداشته ، دایره ی وسیع تخیل و اندیشه اش ، اشعاری  زیبا، لطیف و ماندگار   آفریده است.

 

طبع بلند و روحیه ی تواضع و شاگرد پروری ایشان  باعث شد تا من به خود اجازه دهم از ایشان بخواهم تعدادی از کارهایشان را جهت معرفی و نقد ونظر خوانندگان ارجمند این خانه ، در اختیار بنده قرار دهند و ایشان با بزرگواری تمام پذیرفتند و تعدادی از اشعار زیبا و ارزشمندشان را برای حقیر فرستادند

 

بنده هم با اجازه ی خودشان و با نهایت شادمانی ، چند کار از ایشان را ( که دو سه گانی هم ضمیمه دارند) در معرض دیدگان شما نازنینان قرار می دهم .

 

 شک ندارم که مثل همیشه با حضور مهربانتان رونق بخش این خانه و دلگرمی استاد باقری خواهید بود.

 

برای ایشان و همه ی علاقه مندان و تلاشگران عرصه ی شعر و اندیشه و فرهنگ، آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون دارم.

 

1) دفتر اول شعر آقای دکتر باقری با نام  " شهر بی شهرزاد "   زیرچاپ است، این موفقیت را به ایشان تبریک می گوییم.

 

2) برای خواندن نقد کوتاهی از اشعار ایشان ، به وبلاگ "خطی ز دلتنگی "  پست ( حالا که آمدی..../  چهارشنبه 8/تیر /1390) مراجعه فرمایید :  اینجا

 

3) آدرس پست الکترونیک آقای دکتر باقری ،جهت هرگونه نقد ونظر و پیشنهاد و ارتباط با ایشان به شرح زیر است:

Bagheri1385@yahoo .com)

 

4) کتاب های منتشر شده ی استاد باقری عبارتند از :

 

فرهنگ شرح های حافظ  نشر امیرکبیر

افسانه های اوکراین (تاریخچه ی ادبیات اوکراین)   نشر سخنوران

یک دریچه آسمان (متن فارسی عمومی)

شعر اوکراین (تحقیق و ترجمه)

شهر بی شهرزاد ( دفتر شعر  زیرچاپ)

 

 

 

 

 

 

دو سه گانی و چند شعر کوتاه  از آقای دکتر بهادر باقری :

 

 

 

(فال قهوه)

 

فال قهوه یک دروغ تلخ بود

بیش از این ستاره ی سیاه را مکن رصد

هرگز این دو خط به هم نمی رسد.

 

 

(جنین و موزه)

 

ای جنین که این چنین شناوری !

مست بوی الکل درون شیشه ای

یا که محو ِ لای لای ِ مادری ؟

 

 

(دوستت دارم)

 

خدا از خلقت انسان، پشیمان نیست

تمام کهکشان ها ، چوب خطﱢ اوست

لبالب از طنین دلنشین " دوستت دارم " !

 

 

(امضای یادگاری )

 

برکه نمی داند چه کرده است

با آن همه امضای ناب یادگاری

که بوسه ی باران، به روی برگ برگ دفترش زد!

 

 

 

 

(خورشید و آدم برفی )

 

برف سپید یکدست

یک طرف،

تناقض معصومانه ی شا لگردن فیروزه ای

و گونه های سیب سرخی ات

یک طرف.

آه !

آن روزها نمی فهمیدم

تو نخستین خورشیدی بودی

که آدم برفی درست می کرد!

 

 

 

(لاک پشت قصه های کودکی)

 

لاک پشت قصه های کودکی

عاقبت به آرزوی خود رسید

سوی آسمان بیکرانه

پر کشید.

بی خبر ولی

که درمیان پنجه ی عقاب

می رود که سرنگون شود

از آسمان

به روی صخره ای سترگ.

جوجه ی عقاب داستان ما گرسنه است

آه

لاک پشت قصه های کودکی !

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/31ساعت 10 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

شب های "قدر" و ایام شهادت حضرت علی (ع) گرامی باد. التماس دعا.

 

 

دوستان خوبم سلام.

 

۱)- ادبیات ،امری است جمعی که می تواند زندگی فردی ما را به بهترین شکل ،بیاراید و بسازد .

 

خوب است هر از گاهی در خانه های مجازی خویش ،میهمان دوستان شاعر باشیم و حالا که بنا به هزار دلیل موجود نمی توانیم ، خانه های خویش را از عطر نفس دوستانمان بیاکنیم ، در این خانه های محقر سیال ، دست ها ی یکدیگر را به مهر بفشاریم و با راستی و درستی و به جدٌ و جهد ،اندیشه های خود و دوستان را بخوانیم و ببینیم و بیاموزیم.

 

2)-  یکی از دوستان و شاعران بسیار خوب هم روزگار ما ، آقای علیرضا رجبعلی زاده ی کاشانی است. شاعری که در حوزه ی غزل آثار خواندنی و بسیار زیبایی دارد و بدون شک،.بیان استوار ،فخیم و خاص او ،درکنار سایر شاعران پرتلاش  ِ دغدغه مند ، درشناخت و انتقال زبان سالم و زیبای شعر فارسی به آینده گان بسیار موثر خواهد بود.

 

 ایشان به تازگی ،دست به تجربه ی خوب و موفقی در سه گانی سرایی زده اند و تعدادی از سه گانی هایشان را با مهربانی در اختیار بنده قرار داده اند. من هم با اجازه ی خود ایشان، تعدادی از این تجربه های شیرین اولیه را در معرض خوانش و نقدونظر شما عزیزان می گذارم و امیدوارم با نظرات سازنده ومفید خود،هم با شعر ایشان و هم با غنای سه گانی همراه باشید.

 

3)- غزل های خوب آقای رجبعلی زاده را بخوانید در :اینجا

 

4)- با نهایت افتخار ،خوشحال می شوم هر از گاهی در این خانه، میزبان شعر دوستان علاقه مند باشم . دوستانی که مایلند آثارشان را اینجا بخوانیم،  اعلام بفرمایند.

 

 

 

چند سه گانی از آقای  علیرضا  رجبعلی زاده ی کاشانی :

 

 

 

1).....................

 

"زندگی " ، روی تخت : بی ضربان

صورت "مرگ" ، پشت پنجره : تار

عکس ِ شُش  ، روی بسته ی سیگار !

 

 

 

2)...................

 

سرد ، مثل نعش ِ نوجوان "شیشه" ای

زیر سنگ ِ زخم های نو به نو

پیکر پیاده رو !

 

 

3)..................

 

به تماشای مرگ، وامانده ست

مثل ِ یک جفت، چشم ِ تیز شده

دهن ِ ماهی ِ فریز شده !

 

 

4)..............

 

عشق ،لم داده بود زیردرخت

اولین سیب،اسیر جاذبه شد

نیوتون، غرق در محاسبه شد!

 

 

5).............

 

یک صندلی کنار اجاقی گرم

فنجان ِ چای ، اتاق زمستانخواب

رویای ِ پیرمرد ِ خیابانخواب !

 

 

 

6)...............

 

تاچگونه چشم عالمی تورا شنید،گوش کن!

این چنین که قصه ی تو را گریست ،های های

راوی سکوت ! گنگ خوابدیده ! آی !

 

 

7)................

 

زرد، آخرین امید هم به باد می رود

رنگ آفتاب می پرد

"باغ بی خزان"  ، ز خواب  می پرد!

 

 

 

8)............

 

آسمان ِ آبی  ِ مایوس

ابر ماهی ها

گریه بر پهنای اقیانوس !

 

 

 

9)...........

 

نه گُرز و نه رخش و نه ببر بیان

"یلان-آدمک " های سرخورده ایم

سر از خوان هشتم در آورده ایم!

 

 

 

  

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/20ساعت 2 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

سلام دوستان عزیزم.

 ماه مهربان رمضان برشما مبارک.

 

با چند "شاید سه گانی " درخدمت شما هستم و منتظر نظرتان.

 

 

 

1)......

 

چشممان در چشم هم افتاد

درشب ِ یلدای ِ ظلمانی

زندگی شاید  سیاهی های طولانی !

 

 

2)......

 

چشممان در چشم هم افتاد

درترافیک ِ شب ِ خرداد

زندگی شاید خیابان امیرآباد !

 

 

3)......

 

چشممان درچشم هم افتاد

درهوایی سرد و باران خیز

زندگی شاید غروب سرخ یک پاییز !

 

 

4)......

 

چشممان در چشم هم افتاد

درفضای ِ گیج ِ سرسام آور مترو

زندگی هر روز ، رنجی نو !

 

 

5)......

 

چشممان درچشم هم افتاد

در کلاس ِ سخت ِ خاقانی

زندگی شاید همین سردرگریبانی !

 

 

6)......

 

چشممان در ............

.........................

............................

 

 

 

 

7)......

 

چشممان در چشم هم افتاد

درغروب  ِ گرم ِ گورستان

مرگ  شاید بستنی با طعم تابستان !!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1390/05/08ساعت 1 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

قابل توجه دوستان:

 

مراسم یادبود و سوگواره ی شاعر جوان  دلیجان "  مرحوم مهدی پرویز" 

 با نام  " گذر نامه ی باران " در روز پنج شنبه( 6/4/90) ، از ساعت 6 تا 8   عصر

 درسالن سینما هلال ، واقع در میدان بسیج شهرستان دلیجان برگزار می شود.

 

این مراسم به درخواست خانواده ی محترم ایشان با محوریت شعر آیینی

برگزارخواهد شد و حضور دوستان شاعر و علاقه مندان را پیشاپیش گرامی می داریم .

 

 

سلام  دوستان خوبم.

- به خاطر سفر  کمی دیر شد اما این روزهای قشنگ زیبا برهمه ی شما عزیزانم مبارک.

 

به بهانه ی تولد موعود (ع) این غزل را تقدیمتان  می کنم:

 

 

چقدر شعر بگوییم و بی اثر باشد

چقدر قسمت ما بغض شعله ور باشد؟

 

تمام عمر به تقلید دیگران شادیم

چقدر دختر اندیشه کور و کر باشد؟

 

نشسته روح خزان ، پشت هر تبسم سبز

همیشه فرصت لبخند،مختصر باشد!

 

تمام فرصت این لحظه های بی برگشت

حدیث قصه ی تلخ کلاغ پر باشد

 

چرا جسارت طغیان شعله در ما نیست

که نبض سرخ نفس هایمان خطر باشد؟!

 

قسم به چشم تو درک بهار مشکل نیست

اگر زبان نگاه  تو ساده تر باشد

 

خلیل حادثه یک صبح عید می آید

که دست هر بت بتخانه یک تبر باشد

خدا به داد  دل ما و محشری برسد

که هرچه شعر سرودیم  درد سر باشد!

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/26ساعت 10 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

   

 

 

دوستان عزیزم  سلام.

 

یکی از نکات قابل توجه در سه گانی پردازی،آنچنان که اساتید فن بارها و بارها گفته اند، رعایت ایجاز و پرهیز از درازگویی های حاصل از حشو و تتابع اضافات و آوردن قید و صفت های بیجاست.

 گاهی  دوستان حضوری و غیر حضوری  می پرسند   که آیا هر کلمه ای را می شود از سه گانی حذف کرد؟ یا این که بعضی اضافات به زیبایی  سه گانی می افزاید و عاطفه یا اندیشه ی آن را قوی تر می سازد؟

 

در این فرصت دو سه گانی درمعرض نقدونظر شما عزیزان می گذارم و از همه ی شما نیکان می خواهم به اضافات و حشوهای احتمالی آن بیندیشید و سپس در ضمن نقد ونظر بفرمایید آیا می شود اضافه های  احتمالی موجود را برداشت یا به جای آن چیز دیگری گذاشت

و اگر "آری" ، چگونه؟

 

-  ذکر این نکته ضروری است که انتخاب وزن یکسان دراین پست عمدی است.

- به  این نکته که شعر خوب شعری است که نشود هیچ کلمه ای را در آن جابجا یا حذف کردتوجه داشته ام .

- سعی خواهیم کرد ادامه ی بحث های نظری ،همراه با نمونه ها را در "سلام 2 " پیگیری کنیم .

-  پیشاپیش از حوصله و لطفی که خواهید کرد سپاسگزارم و می دانم که این بحث ها ی نظری ،همراه با  راه کارهای عملی به قوت کار همه ی ما کمک خواهد کرد:

 

 

1)      ............

 

فکر شنبه و اسیر ِ قسط و قبض ها ، پدر

مادرم به فکر گرد گیری و دعاست

جمعه ها چقدر غم فزاست !

 

 

2)..........

 

مانده در گلوی من

بغض ِ سال های ِ سیصد و مدام

ای بهار ِ سال های ِ بعد از این : سلام !

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/04/10ساعت 9 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

دوستان نازنینم سلام.

 

این بار هم این خانه را دقایقی  تحمل بفرمایید و غزلی  بخوانید:

 

(از دوستانی که این غزل را خوانده یا شنیده اند عذرمی خواهم .البته نظراتشان را منتظرم)

 

 

...........

 

تو هم با من چنان نامهربان بودی که آدم ها

رها کردی مرا در بین این غم ها ، جهنم ها

 

صدایت کردم اما چشم هایت را به من بستی

جهان ، تاریک شد درمن فراوان شد محرم ها

 

و من با بادها از یاد شب های جهان رفتم

و از من هیچ جا یادی نشد حتی به ماتم ها

 

منی ، که چشم هایم ابرها را منتشر می کرد

تمام خویش را پیچیده ام در قطره ، شبنم ها

 

منی ، که کوه ها در شانه هایم واقعیت داشت

شدم چون سنگ های پیش ِ پا افتاده چون کم ها

 

مگر تو چشم هایت را به سمت من بچرخانی

که من آتش بگیرم زیر این باران ِ نم نم ها

 

مگر تو با چراغ روشنت ، از کوه برگردی

مرا پیداکنی درجاده ی ِ تاریک ِ مبهم ها

 

مرا که درهراس بادوباران،گم شدم در مِه

به سمت شهر باز آری دوباره بین آدم ها !

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/04/03ساعت 11 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

........................

 

پرندگان ِ سپید ِ موهای تو

 

در شاخه های لاغر دست های من، می خزند.

 

زمستان ، از پنجره ی اتوبوس ، بیرون می رود

 

و بهار

 

بی هیچ مقدمه ای

 

درچشم های تو تحویل می شود!

 

ها !  یادم رفت بگویم :

 

دی ماه شصت سالگی توست  ، این

 

و

 

جاده ی مِه آلود ِ تهران  -  .........

 

ازهمین حالا حساب کن

 

تا شصت سال می توانم عاشقت باشم!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/17ساعت 0 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

دوستان خوبم سلام

 

 

- با اجازه از محضر همه ی " سه پاره" سرایان بزرگوار مخصوصا استاد فولادی نازنین و آقای کرمی عزیز  اولین تجربه ام را در " سه پاره" تقدیمتان می کنم.امید که اشکالاتش را برمن ببخشید...

 

 

 

 

 

مرد، طول حیاط را طی کرد

اشک، از گونه هاش جاری بود

صبح ِ  یک شنبه ای بهاری  بود.

 

شور ِ گنجشک ها و رقص ِ نسیم

شهر ، پر بود از هوای بهار

مرد، اما به فکر شعبه ی  چار

 

توی ِ کوچه ، زنان  همسایه

راز او را که بر ملا کردند

خبری تازه دست و پا  کردند.

 

کوچه را مثل سایه رد شد و بعد

پشت فرمان نشست و مکثی کرد:

آه !   با من چه کر ده ای  نامرد!!

 

توی ِ ماشین، صدای  کهنه ی ِ ضبط:

" شد خزان ، گلشن ِ ...."  صدا را بست

اشک، در چشم های ِ مرد نشست:

 

یکی از روزهای آخر دی

مرد عاشق شد و دلش لرزید

شوق ، در چشم های زن  خندید

 

و " سعید " و "بهاره " بعد از آن

زوج ِ خوش بخت ماجرا بودند

نقل شیرین قصه ها بودند....

 

بوق ِ ماشین ِ روبرو :  آقا !!

پس، حواست کجاست ؟  یک طرفه ست

 باز هم بغض، در گلوش شکست:

 

چارده سال ، عشق ِ یک طرفه

چارده سال ، رنج و درد و عذاب

چارده سال، هرچه بود سراب

 

 سالن ِ دادگاه و صبحی تلخ

زن، به مهریه اش می اندیشید

فکر ِ تاوان ِ عشق ، بود  " سعید "  .....

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/03/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

دوستان خوبم سلام.

 

۱-  ایام شهادت حضرت زهرا(س)  را تسلیت می گویم.

 

۲- از کسانی  که با نام و آدرس من برای  دوستانم نظر  می گذارند خواهش می کنم لطف کنند و اجازه بدهند خودم به ایشان  سر بزنم....

 

 ۳- یک غزل از مجموعه ی " طوفان بی ملاحظه" تقدیمتان می کنم:

 

 

.............................

 

و من مرداب بودم  بی که از من بگذرد رودی

پر از اندیشه های بی سرانجام  مه  آلودی

 

سکوت روزها و وحشت شب ها و تنهایی

نه بادی و نه بارانی  نه حتی هیچ موجودی

 

کنار من فقط یک لاک پشت  پیر منزل داشت

و  نی  های  به گل آلوده ای  تعداد  معدودی

 

تمام روز د رخود می نشستم فکر می کردم

به این دنیای کوچک  این محیط رو به نابودی

 

پر  از پروانه های زرد می شد خواب های من

و عطر خیس باران خورده ی گل های داوودی

 

چه شب هایی که در خود ناله می کردم که برگردی

چه شب هایی چه شب هایی چه شب های تب آلودی !

 

ولی تو برنگشتی  چشم هایم ماند بر جاده

تو  هم بر دست های تشنه ام  آغوش  نگشودی

 

من از خود می گریزم مثل بارانی که ا ز ابری

و در خود می نشینم  مثل بارانی که در رودی

 

سکوت و خستگی کم کم مرا در خویش خواهد کشت

جهان  آرزوهایم  ندارد هیچ  موعودی

 

تو هم احساس می کردی که مردابی فراموشی      

اگر مانند من در این جهان خسته "زن " بودی !!    

 

 

 

  

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/13ساعت 11 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

...........

 

یکی با دهانش حرف می زند

 

یکی با دهانش می خندد

 

یکی  با دهانش می خورد

 

یکی با دهانش............

 

 و  من

 

در گیجاگیج این همه دهان دریده

 

با دهان بسته  شعر می گویم

 

و من

 

زندگی می کنم

 

با دهانم !!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/01ساعت 6 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

دوستان بهاری ام سلام.

 

امیدوارم تعطیلات خوبی را گذرانده باشید.

 

با دو کوتاه کوتاه و یک رباعی  عاشقانه در خدمتم:

 

 

۱)............

نه آسمان سیاه است

نه زمین سپید.

تنها نمی دانم

این برف سنگین از کجا بر خانه ی من باریده است؟!!!

 

 

۲)..............

 

ما مرزها را نشکستیم

گشودیم

و عشق

دریاوار در ما دهان گشود!!

 

 

...............

 

 

می میرم از آن نگاه اطلس پوشت

از آن دو لب بوسه زن خاموشت

 

در وا کن و ساک را بگیر از دستم

آنگاه  مرا بگیر در آغوشت !!!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/11ساعت 2 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

دوستان نازنينم سلام.

 

 

اميدوارم فرورديني كه مي آيد،پيام آور  سالي سرشار از شادي و سلامتي وعشق   باشد.

 

 پيشاپيش  بهارتان خجسته  باد.

 

 

 

بازهم با   سه گاني ، همراه من باشيد:

 

 

1)      ...............

 

 دنيا به سرماي زمستاني ، دچار است.

تقويم من در پوششي چرم

خوابيده . مي گويد : بهار است!

 

 

2)................

 

هيچ ، رد پايي از بهار ِِ توي ِ راه نيست

هم پرنده ها به لانه ها خزيده، بد شدند

هم درخت ها دچار ِ خواب ِ تا ابد شدند!!

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1389/12/20ساعت 8 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

سلام دوستان خوبم.....

 

باز هم یک غزل از سال های پیش:

 

 

وقتی تو هستی  شادمانی هست و غم نیست

فرصت برای لحظه های عشق  کم  نیست

 

مردم اگر قدری کنار آیند با عشق

این زندگی آنقدرها هم رنج وغم نیست!

 

تا آسمان ‌ آبی ست  تا خورشید جاری ست

درکوچه های شهر هرگز پیچ و خم نیست

 

ای آتش در زیر خاکستر برآشوب

دیگر دلم را طاقت ظلم وستم نیست

 

با این که من دلبسته ی همشهریانم

اما کسی فکر من و فکر دلم نیست

 

 

مجنون ترین  دل سهم من از مال دنیاست

انگار می گیرم  که این دیوانه هم نیست!!!

 

(۱۳۷۴)

 

 

نوشته شده در شنبه 1389/12/07ساعت 8 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

دوستان خوبم سلام.

 

- مي خواستم در اين پست "سه پاره" بگذارم كه بنا به دلايلي گذاشتم براي بعد.

 

-  يك غزل قديمي می گذارم (به ياد سالهاي 78 – 79 و دوستاني كه چون آب روان از كنارم گذشته اند):

 

 

 

خواب دريا ديده امشب ، كوزه ي چشمان من

مي تراود شعر آتش ، از سبوي  جان  من

 

بغض شب هاي زمين را يك به يك باريده ام

ريشه دارد آسمان ، در آبي ِ چشمان من

 

كولي عشق تو امشب،خيمه زد درباورم

ميهماني تازه دارد روح سرگردان من

 

خواب ديدم اتفاق چشم هايت را شبي

تا چه تعبيري كند اين خواب با ايمان من!

 

پيله كرده در گلويم بغض سرخ يك غزل

مي پرد پروانه در پروانه از مژگان من!

 

برگ سبزي نيست دل را درمسير بادها

ريشه در پاييز دارد بغض تابستان من!!!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/25ساعت 6 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

سلام بر دوستان خوبم.

 

از دفتر سه گاني  6 

 

 

1) ................

 

لحظه هام ، پاره  پاره   چاك  چاك

گوش ِ من پر از صداي ِ خسته ي ِ همين دو تا هجاست:

تيك ...... تاك ...... تيك ....... تاك.......

 

 

2)...............

 

شال ِ مشكي، پلو ور ِ قرمز

چشم هايش چقدر بي پرواست

مرگ ، در قاب عكس من زيباست!!

 

 

 

3)............

 

گاه مثل من پر از نشاط دخترانگی

گاه نا امید بود

مرگ  مثل مادرم سفید بود!!

 

 

4)..............

 

با كلاه و عينك و عصا

خنده دار و خشمگين شده

مرگ، مثل چاپلين شده !!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1389/11/15ساعت 5 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

 

سلام دوستان خوبم

 

 روزهاي آخر ماه صفر تسليت باد.

 

 

 

تقديم به موعودي كه خواهد آمد...........

 

 

 

 

شهر، از حادثه خالي ست، زمان خوابيده ست

آن سوي  ِ پنجره ،حسي نگران خوابيده ست

 

باغ ، آفت زده ، در هرم عطش مي سوزد

ابر، بي حوصله و بي هيجان خوابيده ست

 

شهر ِ بي حادثه خاموش وفراموش شده ست

كوچه در حسرت ِ يك صبح ِ جوان خوابيده ست

 

واژه را جرأت ِ فرياد شدن،  آيا نيست؟

يك جهان ،عربده درحجم ِ دهان خوابيده ست!

 

يك نفر سنگ، دراين بركه نمي اندازد؟

دل ِ من ،زردتر از برگ ِ خزان خوابيده ست!

 

كوه،لبريز ِ صدايي ست كه بر خواهد گشت

گرچه امروز ،فروبسته زبان  خوابيده ست!

 

 

اي روايتگر ِ باران و پيام آور ِ صبح

اسب،زين كن كه جهاني نگران خوابيده ست

 

باز اي عشق به اين نقطه ي خاموش بتاب

كه بدون ِ تو زمين مرده،زمان خوابيده ست!!!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1389/11/08ساعت 6 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|

 

 

دوستان خوبم سلام.

 

حتما به  این خانه  سر بزنید

 

 

 

چشم هايم را مي بندم :

پشت ِ اين پرده ي  سياه

دختركي  از هزاره هاي ِ پيش ؛ گريه مي كند.

چشم هايم را باز مي كنم:

روي اين پرده ي سفيد

هزار  زن

هزار مرد

هزاركودك

مي رود

مي دود

فرياد مي زند

بي آن كه بخندد

بي آن كه  برقصد

- پس لابد ،گريه مي كند-  

 

و اين گونه جهان در ميان  دو پرده ي سفيد و سياه مي گذرد 

مثل من  

كه هر روز از خيابان معلم مي گذرم

و به مدرسه مي روم

و از خيابان معلم برمي گردم

 و به خانه مي آيم

 

و جهان  راه می رود

 

و جهان می گذرد........

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1389/10/25ساعت 3 بعد از ظهر توسط خ.رحیمی(پاییز)|


آخرين مطالب
» ......مادر.........
» غزلی نمادین.....
» سه گانی 10 (مشق سه گانی)
» تمام زندگی............ گذشت
» غزلی از بهروز.......
» چرا حافظ؟
» برزخ میان شعرو نثر
» باشاعران در حوالی سه گانی ....بخش سوم
» پیروزی تو میوه ی حقیقت توست!
» پس کجاست زندگی؟

Design By : Pichak